خرید بک لینک
کافکا در نامه اش به فلیسه مینویسد:من بیش از آنچه سزاوارش باشم نیاز به محبت دارم.از هیاهو خسته شدم. همش دلم میخواد به یه جایی پناه ببرم که هیچکس نباشه و منو نشناسه. یه وقتایی حتی حرف زدن عادی هم برام زور داره چه برسه به اینکه بخواد جدی باشم.همش حس میکنم مغزم خیلی شلوغه.باورم نمیشه این همه آدم توی ذهنم جا شده باشه!آخه مگه یه آدم چقد میتونه ظرفیت داشته باشه.تمام تلاشمو میکنم تا نیازهای بقیه رو تامین کنم تا زودتر دست از سرم بردارن تا بتونم کمی برای خودم باشم.بخشی از روزم این شده که حتما برنامه های روز بعد رو یادداشت کنم و اون یادداشت رو هم جلوی چشمم نگه دارم تا یادم نره کارهای روزانه رو.دوتا تقویم روی گوشیم نصب کردم و هر کدومش رو برای یه کاری اختصاص دادم.اینجوری خیلی بهتر شده و تاحدودی رضایت بخشه._دلم میخواد کتاب هدیه بگیرم.( راستی امروزم یه کتاب هدیه دادم. حس خوبی داشتم )_نشد اونی که من میخواستم. هیچی عوض نشده و میدونستم چیزی تغییر نکرده اما بازم فرصت دادم تا بعدا پشیمون نشم از ندادن فرصت دوباره. فعلا همینجوری پیشمیرم تا ببینم خدا چی میخواد. امیدوارم خدا خودش کمکم کنه._خیلی سخته که نمیتونم خودم باشم._واقعا تمام تلاشمو میکنم که بهم نریزه چیزی. نوشته شده در شنبه هشتم بهمن ۱۴۰۱ساعت 0:53 توسط ...| |

برچسب: نویسنده: ساحل قاسمی تاريخ: سه شنبه 18 بهمن 1401 ساعت: 16:06

_ چگونه فراموش میکنی؟ + ابتدا به یاد می آورم.

برچسب: نویسنده: ساحل قاسمی تاريخ: سه شنبه 18 بهمن 1401 ساعت: 16:06

سجاده

عبا

مشکاه

شب اول ماه رجب

ماه استغفار

قرآن سبز

صحیفه سجادیه

....

کلی دعا بدرقه ات کردم

قطعا یکیش میرسه بهت

پ.ن : امشب از اون شبهایی بود که در اوج خستگی و دردهام، بازم نتونستم بخوابم. شب عاشقی با اوس کریم بود. جات خالی بود...

نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن ۱۴۰۱ساعت 1:6 توسط ...| |

برچسب: نویسنده: ساحل قاسمی تاريخ: پنجشنبه 6 بهمن 1401 ساعت: 20:49

یک روز میایی که من دیگر دچارت نیستم
از صبر ویرانم ولی چشم انتظارت نیستم
یک روز میایی که من نه عقل دارم نه جنون
نه شک به چیزی نه یقین
مست و خمارت نیستم
شب زنده داری میکنی
تا صبح زاری میکنی
تو بیقراری میکنی من بیقرارت نیستم


_افشین یدالهی

نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن ۱۴۰۱ساعت 0:49 توسط ...| |

برچسب: نویسنده: ساحل قاسمی تاريخ: پنجشنبه 6 بهمن 1401 ساعت: 20:49

به یه درجه از خودشناسی رسیدم که اصلا دیگه دلم هیچی نمیخواد._خیلی دلم براش میسوزه. یه حس تازه ای بهش دارم. تا حالا از اینور گود بهش نگاه نکرده بودم. ناراحتم از اینکه چرا زودتر نشد براش کاری بکنم!؟_حتما باید این اتفاق تلخ میفتاد تا تمرکزمون روی کار بیشتر بشه.علاقه ی شدیدی که بهم داشت، نجاتم داد.وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرم میاد._تنها کسیه که پیگیر کارهای مهم من شده، داداش وسطی. یه جور خاصی دوسش دارم. هر بار که میبینمش ناخودآگاه بغلش میکنم و محکم میبوسمش. اصلا حس غرور بهم میده. اولین نفریه که بهم افتخار میکنه و با لذت ازم تعریف میکنه. حس خوبی میفهمی که؟_خیلی تصمیم جدی گرفتم هر جوری شده کمکش کنم. انگاری خدا بهم آخرین فرصت زندگی کردن داده. نمیدونم چرا همچین حسی دارم نسبت به اطرافم. انگاری واقعا هیچ چی برام اهمیت نداره!!! نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن ۱۴۰۱ساعت 1:51 توسط ...| |

برچسب: نویسنده: ساحل قاسمی تاريخ: پنجشنبه 6 بهمن 1401 ساعت: 20:49

صفحه بندی